تبليغاتX
چفیه - خاطره

شوخي 

 

اين خاطره مربوط مىشود به خرداد ماه سال 1360، در آن ايام

به همراه دو نفر دیگراز برادران به عنوان مسئولان دسته هاى يك

گروهان در خدمت جنگ و انقلاب بوديم . محل استقرار ما «شهرک

دارخوين » بود. در واقع اين محل ، مقرى بود جهت استراحت و

تجهيز نيروها.

به طور كلى در بين نيروها، هميشه افراد شوخ طبع وجود داشتند

كه اتفاقا يكى از اين فرماندهان دسته ها، داراى همين ويژگى و

روحيه بسيار خوب بود. اسم كوچكش را به خاطر ندارم ، شهيد

«پرهازى» در بسيارى مواقع ديده مىشد كه با ديگر رزمنده ها يك

جا جمعند و مشغول صحبت هستند. اغلب صحبت هايشان با خنده نيز همراه بود.

يک روز صبح، تازه صداى اذان به گوش می رسيد كه من از خواب

بيدارشدم . ابتدا رفتم سراغ بچه هاى دسته ى شهيد «پرهازى » تا آنها

را براى نماز بيدار كنم . تعدادى را صدا كردم و عده اى هم خودشان

بيدار شده بودند و يا اين كه با اين سر و صدا از خواب بيدار شدند. از

قيافه هايشان معلوم بود كه سئوالى دارند، و در واقع همه متعجب

بودند. بلافاصله بعد از چند لحظه خودشان به حرف آمدند كه ما یک

بار نماز صبح خوانده ايم ، كه البته خودشان فهميدند چه خبر است .

بله شهيدبزرگوار «پرهازی» نزدیک ساعت 2 بامداد، بچه ها را

براى نماز صبح بيدار کرده بود و چون همگى خسته بودند، متوجه

ساعت هم نشده بودند. دو رکعت نماز صبح خوانده و خوابيده بودند.

ولی چاره اى نبود. همگى بلافاصله بیدارشدند و وضو گرفتند و

مشغول نماز صبح واقعى شد ند.

 

التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 11:36 توسط مصطفی |