
نماز دلچسب
از آن دست بچه هايي بود كه هر روز صبح، هنگام صبحگاه و دو ی صبحگاهي، جيم ميشد و مي رفت داخل اتاقها، ظرفها را مي شست وصبحانه را براي نيروها آماده مي كرد. اين كار هميشگي اش شده بود. انصافاًوظيفه شهرداري اش را هم خوب انجام مي داد.
آنشب ساعت سه صبح متوجه شدم كسي در حال دويدن است؛ خوب كه دقت كردم ديدم خودش است . اهميتي ندادم و رفتم خوابيدم، صبح كه او راديدم داشت ظرفها را مي شست؛ جلو رفتم و گفتم:
مرد مؤمن تو از دوي صبحگاهي جيم مي شوي و فرار مي كني، اون وقت نصفه شب مي دوي؟!
يكدفعه رنگش پريد. خيلي جا خورد. سعي كرد يك طوري بفهماند كه او نبوده و من اشتباه كرده ا م كه من اصرار كردم مطمئنم خودت بودي. سرانجام گفت:
... خواهش مي كنم تا وقتي زنده هستم اين جريان را براي كسي تعريف نكن.
و گفت:
نصفه شب كه بلند مي شوم نماز بخوانم، چشمانم خسته اند، خوابشان می آيد.بدنم خسته است. به همين خاطر مقدار زيادي مي دوم تا خوب خواب از سرمی پرد و به راحتي وضو بگيرم و با روحيه اي شاد نماز شب بخوانم.
التماس دعا![]()

