امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
علمدار اسلام و انقلاب حضرت امام خامنه ای (مد ظله العالی)

+
نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:8 توسط مصطفی
|
متن حسین قدیانی درخصوص فیلتر شدن سایت
کاش “حضرت ماه” این متن را نخواند ! زندان رفتن ما هم حکومتی است!
مرد خداجوی موسوی که سنگ پرتاب کرد، سر امام جماعت شکست. سر امام جماعت که شکست، قلب دخترکی که همین چند دقیقه پیش در تعزیه داشت، نقش رقیه را بازی می کرد، شکست. آشوبگر عاشورا که سوت کشید، قلب جانباز شیمیایی تیر کشید. آمده بود میدان جمهوری اسلامی تا نماز ظهر عاشورا بخواند. نشسته. از همان روی ویلچر. مقابل پایگاه مقداد که از همانجا عازم جبهه شده بود و امروز در سالگرد آشوب عاشورا، متهمین فرعی و اصلی پرونده فتنه 88 دارند راست راست راه می روند و این چنین است که آلوده تر از هوای تهران، حال و هوای عدالت است.
مونوکسید کربن، یعنی عدم محاکمه فائزه هاشمی. دود یعنی مهدی هاشمی. دی اکسید ازت یعنی آقازاده ها و ذرات معلق یعنی، همان که امروز ریه عدالت را این چنین آلوده کرده است… می خواستم در سالگرد آشوب عاشورا دل نوشتی بنویسم از همان یک صفحه ای های وطن امروز. آقایان قوه قضاییه اجازه ندادند. وقتی وبلاگم قطعه 26 را که آنجا “بابایم خامنه ای بود” برمی دارند و فیلتر می کنند، یعنی که ننویس! یعنی که از نظر دستگاه قضایی، تو مجرمی. من که نفهمیدم به خاطر نوشته هایم راست به حج فرستاندم یا کج به دادگاه؟ مرا باش که چقدر زور زدم تا ثابت کنم حاکمیت در این نظام دوگانه نیست، اما از قرار اشتباه می کردم. گویا اداره های جمهوری اسلامی، تاب همه چیز و همه کس را دارند الا اراده های پولادین انقلاب اسلامی. یک بار نوشتم؛ ظاهرا از نظر بعضی ها سران فتنه اسی سگ دست و علی قالپاق و ممد تپل بودند. گویا دستگاه قضایی تاب نامه های سرگشاده خواص بی بصیرت و بیانیه های هتاکانه سران فتنه را دارد اما تاب از گل نازک تر گفتن به برادران لاریجانی را ندارد. با ماه در روزگار پس از فتنه عکس انداختن زیباست اما از آن زیباتر لااقل این است که وقت فتنه پرسه در مه نزنی. و من هنوز هم می گویم؛ یکی به نعل و یکی به میخ زدن خواص بی بصیرت از آنرو بود که فکر روزگار بعد از جمهوری اسلامی بودند و می خواستند در جمهوری اسلامی قلابی و نه انقلابی، پستی برای تکیه زدن و سمتی برای پز دادن داشته باشند.
حال قوه محترم قضاییه به کدام دلیل وبلاگ قطعه 26 را می بندند و به خاطر توهین وبلاگ فلان به امام عزیز و سایت بهمان به رهبر حکیم، کاری با این رسانه ها ندارد، لابد این را می رساند که از نظر دستگاه قضایی، خواص بی بصیرت منزلت و شانی بالاتر از همه حتی ولایت فقیه و مصادیق مبارک آن دارند. آیا جز این است؟ و اگر جز این نیست، این درد را به کجا باید برد؟ خداییش این همه در رسانه های خودی و غیر خودی علیه رئیس جمهور محبوب حرف زده می شود و توهین هایی روا می دارند که آدمی از بازگویی آن شرمش می شود اما ظاهرا نامه ای ولو صمیمی به بعضی ها در وبلاگی کوچک هم نمی توان نوشت.
این برخورد ناعادلانه با وبلاگ قطعه 26 تنها یکی از نمونه برخوردهای قوه قضایی با جوانانی است که رهبر انقلاب، “افسران جنگ نرم” خطاب شان کرد. چه بسیار که وبلاگ افسر جنگ نرمی را فیلتر کرده اند و مدیر وبلاگ، دستش به هیچ کجا هم بند نبوده. لابد در 8 سال دفاع مقدس هم به همین شکل، بعضی ها از رزمندگان دفاع مقدس در نبرد با بعثی ها حمایت می کردند؟! و لابد متاثر از همین حمایت های خاص از خط مقدمی ها بود که امام جام زهر نوشید! عجبا! سایت بالاترین نتواست قطعه 26 را هک کند اما قوه قضاییه توانست قطعه 26 را فیلتر کند! راستی، ما به چه کسی داریم می جنگیم؟ بعثی ها یا بعضی ها که از پشت خنجر می زنند؟ و راستی تر که چگونه است، جذب حداکثری شامل حال متهمی چون فائزه هاشمی و عفت مرعشی می شود اما شامل حال وبلاگ افسران جنگ نرم نمی شود؟! آیا حداکثر وظیفه دستگاه قضایی در قبال کسانی که در خط مقدم گوگل، از “خامنه ای. دات. آی. آر” و با کمترین امکانات پاسداری کردند، بستن وبلاگ شان بی هیچ محکمه و دادگاهی است؟ آیا مهدی هاشمی هم و دیگر مجرمین هم در این دستگاه به همین شکل محاکمه می شوند؟ وا اسفا که بعد از فتنه، تیع دستگاه قضایی بیشتر گلوی بسیجیان را لمس کرده تا حرامیان را. وا اسفا! که یک روز “کیهان” را می خواهند، دگر روز “وطن امروز” را، روز بعد “ایران” را و روز دیگر، “جوان” را و حالا هم سایت “مشرق” را می بندند و به راحتی آب خوردن فیلتر می کنند.
و متاسفانه وقتی وبلاگ قطعه 26 را فیلتر می کنند، آنقدر شهامت ندارند که در صفحه بالا آمده، یک کلام بردارند بنویسند که؛ “این وبلاگ با حکم قضایی فیلتر شده است”. چطور ساعت یک و نیم نیمه شب نزدیک به شب عاشورا زنگش را می زنید، حکمش را هم لطفا بگذارید تا عموم بفمهند و ببینند که حق با “آوینی” بود؛ “در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللهی ها”. و اما وقتی در قوه قضاییه ای که مهدی و فائزه هاشمی محاکمه نمی شوند، افتخار می کنم برای من به عنوان کوچک ترین بسیجی این نبرد ? ماهه حکم جلب صادر می شود. خوشا به حالم؛ قوه قضاییه ای که کاری با زبان هتاک موسوی ندارد و به این کاری ندارد که او، امام را خطاکار و نظام را حکومت فرعونی خوانده، به راحتی آب خوردن زبان مرا در فضای سایبر می برد! القصه می نویسم چه شد تا همگان بدانند که ما حکومتی ها را چگونه برخورد می کند دستگاه قضایی. دیر وقت بود که شماره خصوصی افتاد روی موبایلم. از ? ی نیمه شب، نیم ساعت کم. که می توانست باشد و چه کاری می توانست داشته باشد؟ جواب دادم. گفت: حسین قدیانی؟ گفتم: بفرمایید. گفت: بی زحمت نامه ای که در وبلاگ تان خطاب به آقای آملی لاریجانی نوشته اید، بردارید. گفتم: شما؟ گفت: از دادستانی زنگ می زنم. گفتم: از کجا معلوم؟ گفت: حکم دارم. می خواهی برایت حکم را ایمیل کنم. گفتم: فعلا با این اوصاف، نامه را برنمی دارم تا فردا که با دوستانی امین مشورت کنم. گفت: من محترمانه به شما می گویم که به نفع تان است این نامه را بردارید و نمی خواهم چیزی بر دست شما (بخوانید دستبند) ببینم! گفتم: تا فردا حالا صبر کنید. گفت: اما شما فردا باید بیایی فلان جا. گفتم: حالا تا فردا.
این مکالمه تمام شد و نیم ساعت بعد وبلاگ قطعه 26 را فیلتر کردند و من چه خوش خیال، که فکر می کردم تا فردا مهلت دارم! نگو این مهدی هاشمی است که تا فردا و فرداها مهلت دارد، نه چون من یتیمی که بابایم خامنه ای است و مستاجر نیستم و خانه ام بیت رهبری است. و اما صبح آن روز، 3 شماره خصوصی دیگر زنگ موبایلم را به صدا درآورد. بی هیچ احضاریه ای دادستان مرا خواسته بود. نرفتم و گفتم: احضاریه بدهید تا بیایم. من هم حقوق شهروندی دارم مثل آشوبگران عاشورا و مثل سران فتنه. و بعد نه به آن سوی خط که به دوستانم و با زبان طنز گفتم: این احضاریه باید خالی از اشکال حقوقی باشد و فی المثل نام پدرم را درست باید قید کنند که دست بر قضا پدر من هم مثل بعضی ها “علی اکبر” نیست و البته “اکبر” خالی هم نیست؛ “شهید اکبر قدیانی” است. قوه قضاییه باید این کلمه “شهید” را حتما در برگه حکم جلب و احضاریه درج کند و اما من زندان جمهوری اسلامی را هم جای مقدسی می دانم. تا حاکم “علی” است این فقط راهپیمایی های ما نیست که حکومتی است. زندان رفتن ما هم حکومتی است. این جان من و این حکم دستگاه قضایی، که با من هر چه کند، فقط یک چیز می گویم؛ بابای ماست خامنه ای.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:48 توسط مصطفی
|
آشنایی با شهدای انقلاب اسلامی
شهید دکتر سید عبدالحمید دیالمه
جوانترین نماینده مجلس
قسمت اول

مقدمه : ...........................................................................................
از امروز تصمیم گرفتیم بیش از گذشته با سیره و افکار شهدا آشنا بشیم. این کار چند مزیت داره ، اول اینکه میتونه به ما تو شناخت حق و حقیقت بسیار کمک کنه، در ثانی اونوقت ما میتونیم خودمون رو محک بزنیم که چقدر با شهدا فاصله داریم!!!
امیدوارم که ما رو با ارسال نظراتتون یاری کنید.
تولد : --------------------------------------------------------------------------------------------------
سید عبدالحمید در چهارم ارديبهشت ماه سال 1333 در تهران در خانوادهاي مذهبي چشم به جهان میگشاید.

پدرش، مرحوم دكتر حميد ديالمه ، قبل از
انقلاب با حضور در جلسات انجمن اسلامي پزشكان كه شهيد مطهري از
گردانندگان آن بود، باعث میگردد فرزندش عبدالحميد (كه وحيد صدايش
ميكنند)، با مباحث سياسي، مواضع و افراد فعال در عرصههاي سياسي و
انقلابي آشنا شود. در آن جلسات از حضور سياسيون و روحانيون مطرح آن
زمان براي سخنراني بهره گرفته ميشد؛ افرادي همچون شهيد دكتر بهشتي و
مهندس بازرگان.
پدر این شهید بزرگوار در دوران بعد از انقلاب با تشكيل
سازمان پزشكي امام خميني علاوه تربيت نيروهاي امدادگر در طول دفاع
مقدس، تعدادي درمانگاه خيريه را مديريت مينمود كه اين امر تا هنگام
وفات ايشان ادامه داشت.
تحصيلات: --------------------------------------------------------------------------------
- پس از طي دوره دبستان ، عبدالحمید تحصیلات دوره متوسطه را در دبيرستان هدف شماره 3 آغاز میکند و موفق به اخذ
ديپلم طبيعي میگردد. جالب اینجاست که بدانید این انسان فرزانه همزمان با تحصیل دوره متوسطه به تحصیل علوم حوزوي نیز اشتغال داشته و همزمان در دو زمینه تلاش میکند.

وی سيره و حديث را نزد اساتيد حوزه علميه قم و علوم مختلف منطق ، فلسفه و
عرفان را نزد استاد شهيد آيه الله مرتضي مطهري می آموزد و به یکی از شاگردان فهیم و محبوب استاد مطهری مبدل میگردد.
در سال 1352 به دانشگاه فردوسي مشهد وارد و پس از 6 سال موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته داروسازی می شود . . . . . .
ادامه دارد . . . .
+
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 17:11 توسط دیدهبان
|
سلام شلمچه.

شلمچه
شنیده ام روی خاک پهناورت
در روزهای سخت جنگ
در یک جنگ نابرابر
بسیجیان زیادی
از مردمان همین مرزو بوم،
همین بچه های کوچه و بازار خودمان
به شهادت رسیدند...

آن هم چه شهادتی...
شنیده ام در سرزمینت به ازای هر یک متر
یک نفر
به شهادت رسیده است.

آه شلمچه تو دیگر چه سرزمینی هستی!!!
به راستی در وصف تو و یارانت
که هنوز هم بعضی از آنها در دل تو خفته اند...
چه باید گفت؟؟؟
شلمچه کجایی که ببینی
تمام آنهایی که با تو یک روزی انس داشته اندو
در وصیتهاشان می نوشتند:
"پیرو ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت نرسد..."
امروز
به دست فراموشی سپرده شده اند.
شلمچه امروز دیگر
تو برای ما مقدس نیستی
یاران تو دیگر برای ما مهم نیستند
دلدادگانت متحجر نام می گیرند
شیفتگانت عقب مانده اند
و
وهزاران ناسزای دیگر!!!!
شلمچه امروز
آزادی بی حد و حصر غرب برای ما ارزش است.
به خاطر سپردن بیوگرافی ستارگان فوتبال برای ما ارزش است.
لباس تنگ و کوتاه ارزش است.
تقلید از فرهنگ بی فرهنگ غرب ارزش است.
و
و هزاران ارزش بی ارزش دیگر.
شلمچه
در یک کلام بگوم:
تو را دیگر دوست ندارند.
ولی فقیه را دیگر دوست ندارند.
شهید را دوست ندارند.
وصیتنامه شهید...
وصیتنامه شهید... اصلا چی هست!!!

کلام آخر:
شلمچه
برایمان دعا کن که از این فتنه نیز سربلند بیرون بیاییم.
برایمان دعا کن که بتوانیم به وصیت یارانت عمل کنیم.
و
و برایمان دعا کن که به خیل یارانت بپیوندیم....
امضا: فکه
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:52 توسط فكه
|
داد ميزنه اين روزا، توي خيابون، فِري
بسيجيه واقعي، همت بود و باكري

بسيجيه واقعي،اونه كه مرده باشه!
زنده اگر بمونه، بايد تو خونه باشه!
به ياد من نمونده، خاطره ي زيادي
ز همت و باكري، به غيره كلياتي
ياد ندارم كه همت، مسجد سوزونده باشه
نماز جمعه ها شو، اونجوري خونده باشه
ميشه مگر باكري هيئت نديده باشه
به شهر و خونه هامون آتيش كشيده باشه
يقين دارم باكري، بچه مسلمون بوده
پرچم ايران ما، براش مثه جون بوده
نه مثل سبزيه آش! بياد ميون ميدون
تا كه بهش بخندن كوچيك و پير و جوون
براي دفع دشمن، باكري داده خونش
نه در ره بي بي سي، حذر كنه ز جونش
غصه نخور بسيجي، اينم يه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
يادم مياد يه روزي، به وقت انتخابات
قِر ميومد يه بانو، با كلي افتضاحات
رو پرچمه تو دستش، اسم پيامبر هم بود
چيكار ميكرد اون اگر،برادر همتم بود؟
غربتمون رو امروز، باكري ها ميدونن
كه سبزيا ميرقصن تو شهرمون، ميخونن
همون جماعتي كه، شكسته پشت همت
داد ميزنه: حمايت، بسيجيه باغيرت!
بسيجيه باغيرت،جون كف دستش گذاشت
مثل داداش كبيري، ما همه رو جاگذاشت
********
وقتي گلي و پري، با هم ميرن خيابون
حرمت خون همت، فنا ميشه چه آسون
غصه نخور بسيجي، اينم يه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
***
تا حاميه بعضيا، اون رجويه نازه
خيال نكن باكري، با سبزيا ميسازه
***
منافقا هميشه، ريگ توي كفششونه
بسيجيه باغيرت، دشمن جونشونه
***
ميترسن اينكه امروز، بسيجيا بيدارن
تا ترسشون بريزه، شرط و شروط ميذارن
***
خيلي باحالن ولي، خيالشون چه خامه
زندگيه بسيجي، خودش يه جور پيامه
***
حب ولايت اما، تو قلبمون ميمونه
چشم حسود كور بشه، كه قلبامون جوونه
***
يه وقت بايد بجنگي، تو جبهه ها تو ميدون
يه وقتي هم كه جبهه، ميشه همين خيابون
غصه نخور بسيجي، اينم يه جور جهاده
موندنه تو راه حق، نه آسونه نه ساده
منبع:جنبش سبز علوي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:8 توسط فكه
|

فکه یادآور نام چهار عملیات است: عملیاتهای والفجر مقدماتی (بهمن 61)؛ والفجر یک (فروردین 62)؛ ظفر چهار (تیر 63)؛ و عاشورای سه (مرداد 63). فکه روایت سرزمینی است که رملهای آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن شده است.
این روایت ساده و مختصری است از منطقه فکه، که احتمالاً یا رفتهای یا قرار است که بروی و ببینی. اما من می خواهم روایت دومی را هم از فکه بیان کنم. روایتی که این قدر مختصر نباشد و گوشه ای از حقایق را به تصویر بکشد.
بسیجی ها هشت تا چهارده کیلومتر، را در حالی با پای پیاده از میان رمل و ماسه های روان فکه گذشتند، که وزن تقریبی تجهیزاتی که در دست داشتند دوازده کیلو بود، تازه بعضی ها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پُل را نیز حمل کنند. این پُل ها قرار بود روی کانال ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع. اصلاً عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می گفتند عملیات موانع.
بقيه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:59 توسط فكه
|