جوان خيلي آرام و متين به مرد نزديك شد و با لحني موأدبانه گفت:
ببخشيد آقا! من ميتونم يه كم به خانوم شما نگاه كنم و لذت ببرم؟
مرد كه اصلا توقع چنين حرفي را نداشت و حسابي جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و ميان بازار و جمعيت، يقه جوان را گرفت و عصباني، طوري كه رگ گردنش بيرون زده بود، او را به ديوار كوفت و فرياد زد:
مرديكه عوضي، مگه خودت ناموس نداري... غلط میکنی تو و هفت جد آبادت، خجالت نميكشي؟
جوان امّا، خيلي آرام، بدون اينكه از رفتار و فحشهاي مرد عصبي شود و عكسالعملي نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متين ادامه داد:
خيلي عذر ميخوام فكر نميكردم اين همه عصبي و غيرتي بشين، ديدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه ميكنن و لذت ميبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگيرم كه نامردي نكرده باشم ... حالا هم يقمو ول كنين، از خيرش گذشتم
مرد خشكش زد ...
همانطور كه يقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زير چشمي زنش را برانداز كرد...

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 18:11 توسط مصطفی
|
همیشه انسان باش

دیندار
یا بی دین؟ تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی
بخند..گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی فریاد بزن...گاهی سکوت کن..گاهی
ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی
فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک
باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی شب باش..گاهی مرد باش..گاهی
فرشته باش..گاهی سیلی بزن...گاهی مرگ..گاهی زندگی...گاهی سوال..گاهی
جواب..گاهی دریا ..گاهی برکه..گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز... اما همیشه ..
همیشه انسان
باش...
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 14:30 توسط دیدهبان
|
صلاح ما در چیست؟

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .
روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایهها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایهها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .
پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایهها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایهها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در
سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایهها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ….؟ ))
نتیجه :
همیشه زمان ثابت میکند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل
لاینحل زندگی خود میپنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و
فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است.
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده
و چه بسا چیزی را دوست دارید
و در واقع برای شما شر است خداوند داناست و شما نمیدانید
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 16:41 توسط دیدهبان
|