| بدون شرح!!! بخوانید و بعد نظر دهید |

یه سروده دیدم در مدح حضرت ولی عصر - ارواحنا لتراب مقدمه الفداه - که گفتم بد نیست شما هم استفاده کنید :

من حقم است هشت گرفتن چرا که من یک جمله هم نساخته ام با دوازده
با چند نمره باشد اگر رد نمی شویم!؟ یک... دو... سه... هفت... هشت...؟؟؟
نه آقا دوازده!!! بی تو تمام اهل قیامت رفوزه اند...
ای نمره قبولی دنیا دوازده ثانیه های کند توسل می آورند
یا صاحب الزمان خدا یا دوازده... حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی است
آقا چقدر مانده زمان تا دوازده ؟ امروز اگر نشد ولی یک روز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا(س) دوازده....
به بهانه گرامیداشت سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران
ذکر سه خاطره از زبان مقام معظم رهبری
1) خاطرهی اعزام به اهواز
حضور براى او يك امر دائمى بود. ما از اينجا با هم رفتيم اهواز؛ اولِ رفتن
ما به جبهه، به اتفاق رفتيم. توى تاريكى شب وارد اهواز شديم. همه جا خاموش
بود. دشمن در حدود يازده دوازده كيلومترى شهر اهواز مستقر بود. ايشان شصت
هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛
اما من تنها بودم؛ همه با يك هواپيماى سى - 130 رفته بوديم آنجا. به مجردى
كه رسيديم و يك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ايشان گفت كه همه آماده
بشويد، لباس بپوشيد تا برويم جبهه. ساعت شايد حدود نه و ده شب بود. همان
جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ايشان بودند و لباس نظامى نداشتند،
لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشيدند و رفتند. البته من
به ايشان گفتم كه من هم ميشود بيايم؟ چون فكر نميكردم بتوانم توى عرصهى
نبرد نظامى شركت كنم. ايشان تشويق كرد و گفت بله، بله، شما هم ميشود
بيائيد. كه من هم همان جا لباسم را كندم و يك لباس نظامى پوشيدم و - البته
كلاشينكف داشتم كه برداشتم - و با اينها رفتيم.

2) در عين لطافت، شجاع و بیرودربایستی بود
در روز فتح سوسنگرد - چون ميدانيد سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد،
دوباره اشغال شد؛ باز دفعهى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زيادى شد براى
اينكه نيروهاى ما - نيروهاى ارتش، كه آن وقت در اختيار بعضى ديگر بودند -
بيايند و اين حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد اين حمله بشوند.
شبى كه قرار بود فرداى آن، اين حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگيرد،
ساعت حدود يك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند يكى از يگانهائى كه قرار
بوده توى اين حمله سهيم باشد را خارج كردهاند. خب، اين معنايش اين بود كه
حمله يا انجام نگيرد يا بكلى ناموفق بشود. بنده يك يادداشتى نوشتم به
فرماندهى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زيرش نوشت - كه اخيراً
همان فرماندهى محترم آمده بودند و عين آن نوشتهى ما را قاب كرده بودند و
دادند به من؛ يادگار قريب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختيار ماست - و تا
ساعت يك و خردهاى بعد از نصف شب ما با هم بوديم و تلاش ميشد كه اين حمله،
فردا حتماً انجام بگيرد. بعد من رفتم خوابيدم و از هم جدا شديم.
صبح زود ما پا شديم. نيروهاى نظامى - نيروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم
با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اينها حركت كرديم. وقتى به منطقه
رسيديم، من پرسيدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. يعنى
قبل از آنى كه نيروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ريخته شده بود كه
اينها در كجا قرار بگيرند و آرايش نظامىشان چگونه باشد - حركت بكنند و
راه بيفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعهى خودش چندين كيلومتر
جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه اين كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم
مجروح شد. خدا اين شهيد عزيز را رحمت كند. اينجورى بود چمران. دنيا و مقام
برايش مهم نبود؛ نان و نام برايش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برايش
اهميتى نداشت. باانصاف بود، بىرودربايستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در
عين لطافت و رقت و نازكمزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ يك سرباز
سختكوش بود.

3) تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فيزيك پلاسما!
من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم
ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد
بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجهى عربى آر.بى.جى هم
ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك
مقدار هم از يك راههائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى
را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به
طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجهى عالى، در كنار
شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهندهى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق،
آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى
اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونهاى است. اين نمونهى كاملش است كه ما
از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و
مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خندهآور است. اين تضادهاى
قلابى و تضادهاى دروغين - كه به عنوان نظريه مطرح ميشود و عدهاى براى
اينكه امتداد عملى آن برايشان مهم است دنبال ميكنند - اينها ديگر در وجود
يك همچنين آدمى بىمعنا است. هم علم هست، هم ايمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛
هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اينكه گفتند:
با عقل آب عشق به يك جو نمیرود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ايمانى، با عشق هيچ منافاتى
ندارد؛ بلكه خود پشتيبان آن عشق مقدس و پاكيزه است.
خب، حالا توقعى كه ما داريم و اين توقع، توقع زيادى هم نيست، يعنى آن
زمينهاى كه انسان مشاهده ميكند - اين روحيه هاى پرنشاط شما، اين دلهاى پاك
و صاف، اين ذهنهاى روشن، اين جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصههاى
مختلف از نزديك شاهد است - اين اميد را و اين توقع را به انسان ميبخشد،
اين است كه فرآوردهى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به
نحو قاعده - چمرانها باشند؛ نه اينكه چمرانها يك استثنا باشند. اين
اميد، اميد بىجائى نيست.
به نقل از http://farsi.khamenei.ir